تبلیغات
لبخند خدا


























لبخند خدا


لحظه های تحویل سال همیشه ، حتی از بچگی یه حس و حال عجیبی داشتم...
امسال هم همینطور بود.
...
چند دقیقه بیشتر نمونده. خیره شدم به تلویزیون و گوش میدم به آهنگ دعای تحویل سال.
استرس و خوشحالی ... یه حس عجیب

سال نو شد!
نفسی راحت کشیده شد...
بغضی خورده شد...
بغضی ترکید و اشکی روی گونه لغزید...
سری که لحظاتی روی شانه ای آرام گرفت...
اشکی که پنهان شد...
مادری که دراز برتخت فقط نگاه کرد و خندید...
دستی که رو به آسمان بلند شد و لبهایی که دعا زمزمه میکرد...

و در آخر، بیخیال گذشته با  امید به آینده ، به سال جدید ؛ لبخندی بود  که روی صورتها سبـــز شد:)

سال نو نکـــو :)


بنال ای بلبل مسکین که آوازت غمی دارد
بهار از باغ بی برگی پریشان دفتری دارد
رهایم کن که از آواز تا پرواز راهی نیست
قفس تصنیف آزادیست؛تا بلبل پری دارد

زمستان سر کن ای بلبل که هر غم آخری دارد...




نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 12:26 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


 گاهی باید فرصت داد به عقل و احساس...
باید بنشینی و از دور نگاه کنی جنگ این دو را. باید صبر کنی و ببینی پیروز کیست. باید فرصت داد برای جمع و جور کردن این دو پس از جنگ...
فرصتی که شاید ریسک باشد . ریسکِ کشته شدن یکی از این دو...
شاید هم صلح کردند ...
اما در این میان ، مهم ریسک کردن و فرصت دادن است.

.
.
.
آشفته و سردرگم راه میفتم. به کجا نمیدانم. سوز سردی می آید.
مچ پایم درد میکند. توجهی به آن نمیکنم...
همه فکرهایم به تو ختم میشود...
به ریسک تماشای جنگ ...
راه میروم...فقط راه میروم و فکر میکنم بدون توجه به زمان و مکان و محیط.
به خودم می آیم . ویبره گوشیمه . سعید پس نیومدی معلوم هست کجایی؟ میام. گوشی را قطع میکنم.
به میدان بزرگی میرسم.
وسطش تعدادی نیمکت است.
میروم و روی یکی از آنها مینشینم.
به آسمان خیره میشوم. پراست از ستاره ...
چشمانم را میبندم !
خواهرم اس ام اس میدهد. روحیه اش فوق العادس امشب. 

ناخودآگاه یاد گلفروش میفتم و گلهای لیلیوم کوچولوش! فصلش نیست!
بلند بلند میخندم و ناگهان ساکت میشوم...

صدای موبایل از خواب بیدارم میکند و . . .

.
.
.
و حرفهایی که فرصتی بود برای تماشای جنگ بین عقل و احساس!


نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 01:34 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


و روز آغاز میشود ، و باز این تکه شیشه های کثیف نگاه تارم را با واقعیت پیوند میزنند. واقعیتی که هیچکس جز من و تو از آن خبر ندارد.واقعیتی که شاید از نظر تو وابستگیست و از نظر من احساسی فراتر از دوست داشتن!
واقعیتی که این روزها مدام درگیر آنم . واقعیتی که با ترس از آینده پنهان شده است در تمام وجودم. . .
و تو از آن بی خبری :) واز آن بی خبری و فقط چشم دوخته ای به رفتار و حرفهایم! غافل از درون من ...
چند وقتیست که در به در دنبال خاطرات گم شده ام میگردم. خاطراتی که در چند برگ دفتر نوشته شد که هیچگاه  گذشت زمان و مشکلات زندگی آنها را از یادم نبرد...! خاطراتی که باید عمری با آنها زندگی کنم و لذت ببرم. دفترم گم شده است.
مطمئنا کسی از نوشته هایش سر در نمی آورد .جز من...!
از گم شدن دفتر ناراحتم ولی خوشحالم از اینکه گم شدن این خاطرات من را آنقدر تحت تاثیر قرار داده که بخاطر پیدا کردنش به تکاپو بیفتم...بماند که شاید خودم و خودت هم روزی به خاطره ها بپیوندیم، که شاید هیچوقت اینگونه که هستیم نباشیم ولی هیچوقت از تلاش دست بر نمیدارم چون چیزی به نام  دوست داشتن وجود دارد میان من و تو !


سلام به همهء دوستان
چند وقتی نبودم...بذارید به حساب درس و مشغله...




نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 02:13 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |

تو یکی از خیابونای شهر قدم میزنم. خلوت است. هر ازگاهی ماشینهایی از کنارم رد میشن.
بارون خیلی آرومی میاد!
عصار میخونه  "نمیخام سهم دنیا را..."
حس عجیبی دارم. با هم زیاد از این خیابان رد شده ایم. هر گوشه اش خاطره ایست. هر گوشه اش ترس و هراس.
اینبار دستانم خالیست.
خیس نیست! سرد نیست! اما ، دلتنگ است!
راهم را کج میکنم به سمت کوچه پس کوچه هایی که ما را به مقصدمون میرسوند.
برمیگردم به روزهای کذشته! روزهایی که نگاهمان را بی اختیار ازهم میدزدیدیم ، گاهی لبخندت که تمام وجودم را شیرین میکرد!
دلم نمیاد بدون تو  وارد پاتوق همیشگیمان بشوم. پله ها را بالا میروم. چند نفری بیشتر نیستند. پله ها را بالا میروم.
پشت میز همیشگی میشینم. منو رو باز میکنم ! یادم نمیاد آخرین بار چی خوردیم!
قهوه سفارش میدهم. . .:) میپرسد یکی؟! نگاه تلخی بش میندازم و جواب نمیدهم! با عجله میرود.
کف دستانم خیس میشود.
نگاهم را میدزدم. کفشهایم خاکی میشود!
اینبار آدرس نانوایی را هم بلد شده ام! انگلیسی میتوانم بگویم، حتی آلمانی:) شاید هم فرانسوی
 قهوه را می آورد! شکر هم آورده است !
شکرهای خوبی است ! نفوذ پذیری بالایی دارد ! حسابی شیرین میکند این قهوه تلخ را!
نیمی از لیوان را مینوشم. برمیخیزم بروم . تا پای پله ها میروم. بر میگردم . نگاهی به پشت سرم میکنم!
:) کمتر از چهل و پنچ دقیقه اینجا بودم!

قدم زنان از راهی که اومدم برمیگردم !
عصار هنوز هم میخواند. . .

بـــذار روشن کنیم شب را ، ستـــاره از تو مـــاه از من
ازت یه خواهشــی دارم ، تو هم چیزی بخـــواه از من
تموم خوبـــیا با توست
چقدر خالــــی شده دستم
بذار یکـبار قبل از تو
بگم که
عاشـــقت هستم.


مهرماه 90

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 11:47 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


دوربین رو برمیدارم و میرم دنبال سوژه  تو خیابون، از بین مردم !
از پشت چشمی دوربین همه چی خوب و قشنگه! تا میبینن دوربین دستته میخندن...حتی زوری ؛یه لبخند مصنوعی!
تو بازار سوژه های خیلی خوبی واسه عکاسی میشه پیدا کرد.
به اطرافم نگاه میکنم. مرد میانسالی رو میبینم که مشغول جمع کردن میوه های ارزون قیمت و پلاسیده ایه که معمولا یه گوشه ای از مغازه میشه اونا رو پیدا کرد.
زوم میکنم رو دستاش و میوه هایی که برداشته.
برمیگردد و نگاهی بهم میکنه . از همون نگاهای عاقل اندر سفیه.
خجالت میکشم ، راهم را کج میکنم و میروم. خیلی برام آشناست. او را خیلی وقت پیش دیده ام. زیاد هم دیده ام.

یادم اومد.
دبستان که بودم یکی از راننده سرویسا بود که خیلی شوخ بود.تقریبا از همه راننده سرویس ها جوونتر بود. تازه ماشینشم پراید بود از بقیه مدل بالاتر بود.
نمیدونم چی شده که انقدر شکسته شده ! که اینجور شده !
برمیگردم که دوباره ببینمش.
 نیست... !

به راهم ادامه میدهم .
میدان امام علی! "همان سبزه میدان سابق" این روزا دیگه خیلی با قبل فرق کرده!
از مغازه های اطراف میدان خبری نیست.
محوطه باز بزرگی که قرار است میدانی شبیه نقش جهان از آن بسازند.

میروم بطرف مسجد جامع.
از بازار طلافروشها میگذرم...
به مغازه "اکبر بستنی" میرسم. یاد بستنی قیفی هایی می افتم که در بچگی مادرم، از همین اکبرآقا میخرید.طعمش را هنوز به یاد دارم. الان دیگه بستنی ها هم طعمشان فرق کرده. مغازه اش کوچک شده . از خودش هم خبری نیست!

 مغازه ها را پشت سر میگذارم.
اینجاها را خوب بلدم. عمری را در همین محل گذرانده ام.

به داخل مسجد میروم . اهل بازار هم کم کم برای نماز می آیند.
چند عکس هم از مسجد و مردم میگیرم.

با آب همان حوض بزرگ وسط مسجد وضو میگیرم، نماز را میخوانم و راه می افتم به طرف خانه.
از مقابل کتابخانه عبور میکنم. خاطراتم دوباره زنده میشود. روزهای قبل کنکور با دوستم در همین کتابخانه:دی
کتابدارش از دستمان شاکی بود.زیاد میخندیدیم!

کوچه های قدیمی را طی میکنم تا به خانه ای میرسم که روزگاری را در آن گذرانده ام. دلم برایش حسابی تنگ شده.
دوربین را روشن میکنم تا عکسی از آن بگیرم.جایی می ایستم که همه جزییاتش پیدا باشد. آمادهء عکس گرفتن میشوم ؛  ناگهان...

"please change the batteries"


دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم ، امروز زندگی ما را ؛ فردا...؟!؟

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 02:13 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |




حس ماندن در خانه و درگیر افکار گوناگون شدن را ندارم.
دلگیرم.بیشتر از بقیه از خودم. دلگیرم از خودم،از سادگی خودم. از سادگی که به اسم زرنگی و پیچوندن و کوچه علی چپ رفتن و امثال اینها تمام میشود،دلگیرم!!
کلید ماشین را برمیدارم و میزنم بیرون. خسته شدم ، از توقفهای بیجا! از توقف در پارک ممنوعها! نمیدانم کجا ، فقط میروم ! میروم برای رسیدن !

زمانی به خودم می آیم که در جاده ای خلوت تک و تنها مسیری را طی میکنم ! جاده ای خالی تک و توک سنگبریهایی به چشم میخورد که گاها حجاری سنگ قبر هم انجام میدهند!
نمیدانم کجا هستم! سرم بشدت درد میکند، گیج میرود . احساس گرمای شدیدی میکنم .عرقی تمام بدن و صورتم را پوشانده!

جلوی یکی از این سنگبریها می ایستم. پیاده میشوم و به داخل کارگاه میروم.
یکی از این حاجی بازاریها تسبیح به دست پشت میزش نشسته و با دست دیگر سبیلهایش را نوازش میکند!
کارگرهایش هم از اینطرف به آنطرف میروند.
یکی از کارگرهایش را صدا میزنم و میپرسم کجا میتوانم آبی به دست و صورتم بزنم؟ برمیگردد و پشت سرش را نشانم میدهد.

دست و صورتم را میشویم و کمی در زیر سایه مینشینم. کارگر یک لیوان آب یخ برایم می آورد و می رود دنبال کار خودش.برمیخزم و چرخی درون کارگاه میزنم. سرم هنوز گیج میرود و درد میکند.
نگاهم به سنگ قبرها خیره میشود. تنم میلرزد! تعدادی از سنگ قبرها تاریخ فوت ندارد...!

سنگینی دستی را روی شانه ام حس میکنم. برمیگردم . همان حاجی سبیلو را میبینم که زل زده به من!
- توام سنگ قبر میخوای؟
نه حاج آقا ممنون ، هر موقع خواستم مزاحمتون میشم.راستی حاج آقا چرا اینا تاریخ قوت نداره؟
-خب لابد هنوز زنده ان دیگه.
زنده ان؟!؟!
-آره ، تو اصلا اینجا چیکار داری؟
آدرس میخواستم، از کدوم طرف برم مرکز شهر؟ اینجا الان کجا اصفهانه؟
.
.
.
چطوری این رسیده بودم اینجا؟!؟

 لیوان آب یخ دیگری میخورم. با حاجی که دومرتبه به پشت میزش برگشته بود از دور خدافظی میکنم و می آیم بیرون.
ماشین را روشن میکنم. نفس عمیقی میکشم .دور میزنم و راه می افتم بطرف خانه.

30-40 دقیقه ای میکشد رسیدنم به خانه!

کلید را میچرخانم و در را باز میکنم.
کسی خانه نیست.
دوش آب سردی میگیرم.
کولر را روشن میکنم.
هنوز هم فکرم مشغول سنگ قبرهاست...

سرم هنوز درد میکند و گیج میرود.

پتو را روی سرم میکشم و میخوابم!



در این سکوت حقیقت ما نهفته است ؛ حقیقت تو و من !

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر 1390 ساعت 12:19 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


تازه از استخر برگشتم. خیلی خسته ام. کارامو میکنم. میخوام برم بخوابم که یادم میاد باید با یه دوستام در مورد یه موضوعی صحبت کنم.
بش اس ام اس دادم و موضوع رو باهاش در جریان گذاشتم.
حدود ساعت 12 بود که رفتم خوابیدم.سریع خوابم برد.
حمید امتحان داشت .بیدار موند .اما جواد خوابید. ساعت 1 اینا بود که با صدا گوشیم از خواب بیدار شدم. چراغ اون یکی اتاق روشن بود هنوز. حمیدداشت درس میخوند.
خدایا کیه این موقع شب ؟! چشمام رو به زور باز کردم. شماره آشنا نبود. جواب ندادم و خوابیدم. دوباره زنگ زد ، تا برداشتم قطع کرد.
چراغ اتاق خاموش شد . حمید خوابید .
 دیدم اس ام اس داد.
-سلام خوبی؟ من فلانیم....
خدایا این خواب نداره؟ این وقت شب احوالپرسی میکنه؟!؟
یکی از بچه ها دانشگاه بود در مورد موضوعی سوال داشت.
جوابشو دادم و خدافظی کردم.
خیلی سعی کردم بخوابم ولی نشد که نشد.
تا ساعت 2.5 اینا تو رختخواب اینطرف اونطرف شدم ولی فایده نداشت. از طرفی سرم هم خیلی درد گرفته.
هر طوری بود یه مسکن پیدامیکنم و میخورم.
هوس کردم برم تو پارک. قلم و دفترچه رو برداشتم و هدفون تو گوش رفتم بیرون. هوا یه کم هنوز سرده.

یه سکوت عجیبیه! دلچسب اما وحشتناک.
هیچ صدایی نیست بجز صدای خدا!!
همه در خواب.....در خواب!!
میرم همون جای همیشگی . نیمکت گوشه پارک.نفس عمیقی میکشم و میشینم.
به آسمون نگاه میکنم. پرستــــاره!
آخرین باری رو یادم میاد که همین موقع های شب بود اومده بودم اینجا...
با یه لیوان نسکافه ء داغ تو یه هوای سرد...

خواستم تاریخ بزنم بالای نوشته ام . گوشیمو درمیارمو تاریخ رو میبینم. دلم میگیره. 5 ام اردیبهشت...
خیلی سریع رفت!
ورق میزنم و به خاطره ها و نوشته های قبلیم نگاه میندازم. هه ، یه اهی میکشمو رد میشم.
وقت خوبی بود تا فکر کنم به اهداف و برنامه هایی که امسال دارم. یکی یکی مرور میکنم و هر چی به ذهنم میاد رو کاغذ میارم.
تموم شد....ااااااااااااااااااااااااااااااااااااوووووه

یه نگاهی بشون میندازمو غش میکنم از خنده. خیلی زیاد شد.
بعضیاش آرزو ه !! یه نگاهی به آسمون میندازم و دوباره آه میکشم.
بعضیاش برای سالهای آیندس و بعضی هم تاریخ مصرفشون گذشته!
دونه دونه حذف میکنم. 16-17 مورد رو انتخاب میکنم واسه امسال.
شروع میکنم واسه تک تکش برنامه میچینم تو ذهنم.
ساعت رو نگاه میکنم.
نزدیکای اذان صبحه . حدود 4.5 .اوه !
خسته شدم از نشستن. . بلند میشم چند قدمی تو همین پارک کوچیک راه میروم.


امشب در سر شوری دارم
    
                           امشب در دل نوری دارم

                                                  باز امشب در اوج آسمانم
                                                          
                                                                                   ..............

آروم همراهش زمزمه میکنم.نمیدونم کدوم خواننده است ولی هر چی باشه حلال یا حرام؟!؟ خوب میخونه. آرومم میکنه!

هر چند این روزها دقیقه ای هم آرامش ندارم....به آسمون نگاه میکنم .... و میرم به سمت خونه!


موضوعی نداشتم واسه نوشتن یه خاطــــره بود ، فقــــــــــــــــــــــط همین !

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 ساعت 12:35 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


ساعت حدود 4:40 دقیقه بامداد.
با صدای مادرم از خواب برمیخیزم.صورتم خیسه خیس.سرم عجیب درد میکند.
-  پاشو این لیوان آب را بخور بعد تعریف کن چه خوابی دیدی که گریه میکنی!؟
چشمانم را به زور بار میکنم.
آب را سریع مینوشم.
یادم نمیاد. (خوب یادم هست ؛ دروغ میگویم)
- محبت مادرانه اش گل میکند دستانم را میگیرد به چشمانم نگاه میکند . . .
با چشمانم التماسش میکنم که نپرسد.
بیخیال میشود ، چراغ را خاموش میکند و میرود .
پتو را روی سرم میکشم.
با تمام توان سعی میکنم به چیزی غیر از تو فکر کنم. نمیشود.
بلند میشوم.
میگردم دنبال موبایلم. آخرین بار بعد از اس ام اس دادن به تو ، دستم بود. یادم نمیاد کجا پرتش کردم.
پیداش میکنم.
هدفون را برمیدارم.همیشه در دسترس است.

آهنگها را یکی یکی میگردم .
درست میگوید : تنها صد سال اول زندگی غمه !
و من نمیدانستم که باید منتظر رسیدن این صد سال باشم!
صد سالی که برای من غم و برای تو شادی است!
.
.
.
و همین امسال اولین این صد سال است .
میخندم و پاکش میکنم.

پیامها را یکی یکی مرور میکنم . اولین پیامت  را پیدا میکنم.
میخندم .
کامپیوتر را روشن میکنم . با مسنجر on میشوم. و نگاه میکنم با چشمانی خیس ،  به آدمک کنار ID  تو  که تا همین چند وقت پیش ثانیه شماری میکردم برای روشن شدنش!
میخندم.
و اینک هر از گاهی به گذشته فکر میکنم. به نسکافه داغ . به هوای تازه . به . . .
و منتظر اینکه شاید روزی این صد سال به پایان برسد اما اینبار نه با آمدن تو !


و امروز درست زندگی کردن را از سر میگیرم . . .



کی به انداختن سنگ پیاپی در آب. . .ماه را میشود از حافظهء آب گرفت؟!؟




نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390 ساعت 10:21 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


این روزها زمینی نیستم در آسمانها سیر میکنم. این روزها حالم را نمیفهمم ، لحظه ای آنقدر انرژی دارم که هیچ قفسی نمیتواند مرا از پرواز باز دارد و گاه آنقدر خسته و ناتوان که حتی نای راه رفتن ندارم.

این روزها حال و هوای عجیبی دارم.شاید قرار است  آفتاب دوباره بتابد بر آسمان زندگیم.
این روزها دوست دارم تنها باشم. با خودم . آرزو میکنم هر روز ای کاش در جزیرهء دور افتاده ای بودم در یکی از همین اقیانوسها. یکه و تنها. بدون هیچ وسیلهء ارتباطی بدون هیچ رسانه و ...  .با خودم حرف بزنم . بخندم گریه کنم فریـــــــــــاد بزنم...انجا دیگر کسی نیست که بگوید دیوانه است این موجود دوپا !
یا شاید هم هوس کنم چون تارزان ، نعره کشان از این درخت به آن درخت بپرم...

این روزها که  "فتنه از نگاهشان  نفسی است که ما می کشیم، فتنه زنی است که زیباست، فتنه جوانی است که زندگی را دوست دارد، فتنه مادری است که دل به فرزندش بسته است، فتنه یعنی دوست داشتن ایران، فتنه یعنی راضی نبودن به نکبت استبداد، فتنه مائیم چون انسانیم. چون ایرانی هستیم وچون عدالت و آزادی و استقلال را می خواهیم"  من به فکر دیدار دوباره بودم با کسی که چند هفته ای از او بی خبربودم!
به فکر دیداری که شاید هیچ وقت اتفاق نمی افتاد...شاید او هم چون اعرابی ها ، نداها ، کامرانی هاو ... پرواز میکرد و از یاد میبرد مرا !

ولی اینبار بازگشت . بازگشت که شاید با هم عازم سفر شویم ... !


سلام
خوبین؟ خوش میذگره؟
چند وقتی بود حال و حوصله نوشتم نداشتم فک کنم دلیلشو فهمیده باشین!

اومدم که بگم هنوز هم نفس میکشم
از اینکه کلا دیر به دیر آپ میکنم شرمنده.
خب بعضی وقتا واقعا نمیشه نوشت...اونوقت چیز خوبی از آب در نمیاد.


به امید دیدار



در کنج دلم عشق کسی جای ندارد ... کس جای در این خانهء ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم بــــاز پس آرد ... کس تاب نگهداری ِ دیوانه ندارد





نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند 1389 ساعت 10:50 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |



و این است دنیای رویایی ما ؛ دنیای رویایی حقیقت یافتهء ما. دنیایی که فقط من و تو در آن هستیم و دیگر هیچ ، دنیایی پر از امید ، دنیایی پر از حیات ، دنیایی که در آن چیزی جز بدی نخواهد مرد و خوبی ، تا ابد پایدار.

وآسمانی آفتابی. گهگاه  تکه ابرهایی سپید گونه های خورشید را نوازش میدهند و ما در زیر سایبانی از عشـــق به خاطرات گذشته ، که همچو نهری روان از کنار ما میگذرند ؛ لبخند میزنیم.دست در دست هم دستهای گرم سرنوشت را بوسه باران میکنیم.

از این پس خورشید با دیدن من و تو با هم ، دیگر خریداری برای نازکردن نمیبیند ؛ کوله بار بر دوش رهسپار غروب میشود.
از این پس در دنیای ما ، دیگر غروب و دلتنگی با هم بیگانه اند. از این پس در دنیای ما همچو هر شب ماه می آید ، به این امید  که من در انتظارش هستم، اما این بار با دیدن تو، با دیدن این همه زیبایی و دردانگی تو ،حیران ؛پشت یکی از هزاران ستارهء چشمک زن خانه میکند و هر از گاهی پنهانی دیدی میزند .در چشمانش هیچ چیز روشنتر از حسرت و حسادت به تو دیده نمیشود.

و من و تو ، قدم زنان ، رهــــا از هر گونه بیم و هراس ، زیر طاق آسمان، فریاد زنان ، خدا را شکر میکنیم برای این تقدیر زیبا...!

(پسر دایی)


. . .

نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1389 ساعت 10:41 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak