تبلیغات
لبخند خدا - مادر و پدران دیروز , فراموش شدگان امروز


























لبخند خدا






چقدر زود گذشت,آره انگار همین دیروز بود . با هم بودیم ; کنار هم; تو  یه خونه...

صفای دیگه ای داشت گذروندن وقت با اون دو نفر . حیف ,حیف که قدر اون لحظه ها رو ندونستیـــم. حیف که زود تموم شد زودتر از یه چشم بر هم زدن!
از اون خونه رفتیم دور شدیم نه زیاد ;چندتا خونه اونورتر. دلهامون هنوز با هم بود...

جمع شدن همه فامیل شبای عید تو خونشون چه کیفی میداد...صف کشیدن بچه ها و نوه ها و ... برا گرفتن عیدی دیدنی بود!
خوردن هندونه شب چلّه و رفتن سیزده به در و .... هنوز صدا خنده هاشون که روی لبای چروکیده نقش میبست تو گوشمه...

فکر اینکه یه لحظه نباشن دیوونه کننده بود اونم برا من و خونوادم که اکثر ساعات با اونا بودیم.
دیگه مشغله ها و درگیریهای زندگی بچه هاشون وقت چندانی  نذاشته بود که اونا با پدر مادرشون تقسیم کنن.میومدن ولی کمتر از قبل

یادم نمیره روزایی که تو ایووون خونه میشستند دوتایی و چشمای منتظرشونا به در خونه میدوختند که شاید یه نفر......
وقتی پدر گرفتار بیماری شد ...رفت و آمد به خونشون زیاد شده بود واین همون چیزی بود که اونا میخواستند. دوست داشتن دور و برشون شلوغ باشه. کاش بیماری پدر علت این شلوغیا نبود!!

گریه های شبانه مادر هنوز یادمه ... میترسید ; میترسید تنها همدم و مونسشم اونا تنها بذاره.
حق داشت ,روز به روز حال پدر بدتر میشد...
نگرانی تو صورت تک تک بچه ها و ... پیدا بود.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پدر از چنگال اون تخت رها شد ; رها شد بسوی همونجا که ازش اومده بود. . . بسوی خدا

گذروندن ثانیه ها برا مادر سختتر شده بود... کارش شده بود آلبوم عکسها و نشستن پای تلفن و زنگ زدن به بچه ها و احوالپرسی از اونا !
چیزی که ازش میترسید دیگه همیشه همراهش بود ; تنهایی...
کاش همدمش بود . همش میگفت : "کاش منم برده بودی با خودت"
 بچه ها میومدن...سرش میزدن بیشتر از قبل...از دست دادن پدر  باعث شده بود بیشتر دور و بر مادر باشن و اونا تنها نذارن
ولی کسی جای پدر رو براش پر نمیکرد ... وقتی از خاطره های روزای دلباختگی پدر به خودش;  میگفت هم میخواستم از ته دل بخندم هم میخواستم بلند بلند گریه کنم .
مادر هم مثل پدر زمین گیر شد... اسیر همون  تختی که روزای زیادی عزیزترین کس زندگیش رو اون خوابیده بود...
کسی فکرشو  هم نمیکرد که روزی برسه مادر حتی نتونه راه بره...نتونه غذا بخوره  و بدتر از همه توانایی شناخت فرزنداش رو  هم نداشته باشه...
کسی فکرش رو هم نمیکرد  اون روزای خوب به همین سرعت به همین سادگی از دست بره...افسوس میخورن که چرا بیشتر با اونا نبودن .....

دلم برا اون روزه خیلی تنگه ... گاهی وقتا فک میکنم خدا هم اونا را فراموش کرده !!! امیدوارم حالش هر چه زودتر خوب شه از شماهام میخوام براش دعا کنین برای مادربزرگم و تمام بیمارا !
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر پدرای زیادی بودن که همین وضعیت رو داشتن و دارند و خواهند داشت.... بچه های بیشتر این مادر پدرا تنهاشون نذاشتن ; اونا رو به خانه سالمندان نبـــردن جایی که این دوره زمونه خیلی جمعیتش بیشتر از قبل شده!
کم نیستند فرزندانی که برای آسودگی و رااحتی خودشون مادر و پدرشونا به این جور جاها میبرند....و به یاد ندارند که روزی همین پدران و مادران آسودگی را به آنها هدیه میدادند !



و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستید و به پدر و مادر [خود] احسان كنید اگر یكى از آن دو یا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسیدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شایسته بگوى



نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد 1389 ساعت 04:59 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak