تبلیغات
لبخند خدا - گردش عصرانه


























لبخند خدا


عصر پنجشنبه بود رسیدیم مشهد ... بعد اینکه وسایل رو از ماشین گذاشتیم پایین همه آماده شدن برن حرم.
من که اصلا" حالشو نداشتم گفتم من نمیام.
رفتم یه دوش گرفتم و یه کم سرحال شدم. نشستم پای تلویزیون یه کم این کانال اون کانال زدم فایده نداشت. حوصلم بدجور سر رفته بود.
لباسامو پوشیدمو زدم بیرون. حرم نزدیک بود به هتلمون.گنبد طلاییش سر که از پنجره بیرون میاوردیم پیدا بود...
آروم آروم راه افتادم که برم حرم.
حدود 10 دقیقه ای پیاده  راه بود...خیلی شلوغ بود
پیاده روها که جا نداشت ...مردم از تو خیابون اکثرا" میرفتن . از همه قشر و همه شهر و روستایی   بین مردم دیده میشد.
بعضی در حال دیدن مغازه ها و بعضی در حال چونه زدن با دستفروشای تو پیاده روها و گاها" پیرمرد  پیرزنهایی که اشکی از گوشه چشمشون جاری شده بود و زل زده بودن به گنبدش...
ورودی حرم افتضاح بود خیلی شلوغ بود بخصوص قسمت زنها...هنوز فکری برا بازرسی بدنی افراد نکردن !
به راحتی میتونن هر چیزی رو با خودشون ببرن داخل...
تو صف بودم که یه پیرزن صدام زد و گفت میشه کمک کنین.
دیدم شوهرش رو ویلچیر نشسته .گفت اگه میشه ایشون رو ببرین داخل. منم قبول کردم
وقتی نوبت ما شد گفت این اقا رو چرا اوردین اینجا;  از فلان قسمت ببرینش داخل....حالا پشت سر من کلی آدم تو صف معطل بودن.
دیگه با کلی التماس راهمون دادن... پیرمرد پیرزنه کلی دعام کردن

اذن دخول و خوندم و رفتم داخل دو سالی بود نرفتم بودم مشهد...اخرین بار سال تحویل 87 بود
خیلی فرق نکرده بود
میخواستم برم  ضریح رو از نزدیک ببینم  اما انقدر شلوغ بود که قیدش رو زدم و رفتم یه گوشه دنج رو پیدا کردم و نشستم.
با امام رضا زیاد حرف داشتم ولی نمیدونم چرا هیچی یادم نمیومد بگم...
تو فکر اینا بودم که یهو دیدم یه خادما داره با این چوبه میزنه رو شونم میگه پاشو اینجا جا خواب نیست ;خوابم برده بود

گفت پاشو برو باغ رضوان بخواب گفتم جان؟ گفت باغ رضوان  منم با خنده گفتم دست شما درد نکنه یعنی برم قبرستون؟(آخه اصفهان یه قبرستان هست که اسمش باغ رضوان) خلاصه خادم فهمید بچه اصفهانم گفت ما با اصفهانیه مشکل داریم همش سر این باغ رضوان و توضیح داد که اونجا میتونی بری استراحت کنیا این حرفا . اسم یکی از صحن ها بود.

منم که خوابم برده بود وضوم باطل شده بود دیگه هم حال گرفتن وضو دوباره نداشتم برگشـــم هتل نمازم رو خوندم و گرفتم تخت خوابدم .... هه; بقیه هنوز برنگشته بودن



نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389 ساعت 08:13 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak