تبلیغات
لبخند خدا - ماجرای شیخ و درویش !


























لبخند خدا


شنیدم که درویش وارسته ای

به همراه شیخی مقدس مآ ب      

سفر می نمودند با همدگر

رسیدند جایی به رودی پر آب


جوان دختری ایلیاتی تبار

در آن جا در آن نقطه ی سوت و کور

برای رسیدن به آن سوی آب

به دنبال راهی برای عبور

 

به محضی که دید آن دو را دخترک

از آن ها تقاضای امداد کرد

به او گفت درویش: بر روی چشم

ولی شیخ در غبغبش باد کرد

 

سپس گفت: ای کولی نازنین

 به حق رموز الف لام میم

که طبق اصول و فروع شریع

تو با بنده، من با تو نا محرمیم

 

تماس من و تو ست شرعن حرام

دچار عذاب جهنم شوی

کمک کردن تو ست نا محتمل

مگر این که با بنده محرم شوی

 

فقیه دغل همچنان در سخن

که درویش با زیرکی و شتاب

سوی دخترک رفت و یاهو کنان

به دوشش گرفت و گذر کرد از آب

 

پس از آن دوباره سفر در سفر

ولی شیخِ مجذوب در ذات حق

کسل گشت و افتاد از خورد و خواب

فرو رفته در خود، فسرده، دمق

 

دو هفته پس از آن شبی حین خواب

به درویش رو کرد شیخ فقیه

که: من در تعجب از اعمال تو

بگو ای لعین خبیث سفیه

 

ندانی حرام است آن کار تو

چگونه؟ به چه جراتی ای دغل

به نامحرمی دست یازیده ای؟

گرفتیش او را میان بغل؟

 

به او داد پاسخ: من آن دخترک

رها کردم آن جا در آن سوی آب

ولی تو گرفتار اویی هنوز؟

رهایش کن ای شیخ و راحت بخوا


 چنین گفت هالو ی دانای راز

 که با این فقیهان بسوز و بساز


عالی پیام

 


*پ.ن:

چند وقتیه سرم خیلی شلوغ شده وقت و حوصله نوشتن نیست.

حدود یک ماه دیگه هم که باید بریم دانشگاه اوه اوه امسال سال خیلی سختیه...!هه میخواستم یعنی یکی از درسا تخصصیمونا تابستون یه نگاهی بندازم

التماس دعا



نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1389 ساعت 10:51 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak