تبلیغات
لبخند خدا - دخترک فال فروش...!


























لبخند خدا




پیش دانشگاهی که بودم هر روز از روی سی و سه پل رد میشدم.
یه دخترک که فال میفروخت ,گاهی اوقات هم آدامس یا دعا و فکرکنم حدود 6-7 سالش بود(چون تازه دندونا جلوش افتاده بود) اکثر وقتها رو این پل بود.
چند بار اون اوایل ازش فال خریدم. کم کم دیگه هر روز جلوم سبز میشد منم یا چیزی ازش میخریدم یا اگه خوراکی میوه یا چیزی داشتم بش میدادم...اگه هواسم هم نبود میومد یه جوری خودشو نشون میداد
بم میگفت آقای پسر(توجه کنید نمیگفت آقا پسر, میگفت آقای پسر) دیگه با هم دوست شده بودیم اسمم رو پرسید , اسمش رو پرسیدم و از خونواده ها ایناش سوال کردم. براش مشتری هم پیدا میکردم

حالا تا اینجا رو داشته باشین...

چند وقت پیش بود تو همین ماه رمضون بعد از افطار با خونواده و یکی از بستگانمون رفتیم پارک....
کاشون که بودم برا 1 واحد تربیت بدنی هم که شده بود حداقل یه شب تو هفته میرفتم با دوستام تو پارک میدویدیم.خیلی حال میداد .
خیلی وقت بود پیاده روی نکرده بودم یا ندویده بودم. هوس دویدن زد به سرم.... به بابام گفتم من میرم میدوم شما هر موقع خواستین برین سرراه بیاین منم سوار کنید...
خدافظی کردم از همه و هدفونا گداشتم تو گوشما رفتم...
اولش که یه کم رفتم خسته شدم به خودم گفتم بیخیال بیا برگرد سعید حال داریااا...!
ولی خب بازم رفتم . رسیدم به سی و سه پل .زنگ زدم بابام گفتم من میرم انقلاب اونجا بیاین دنبالم.
ساعت حدودای 10 بود. رو پل داشتم راه میرفتم که دیدم یکی داره میزنه به دستم. دیدم یه دختره ایه

اقا آدامس میخواین....نه ممنون....اقا یه دونه بخرین تو رو خدا... نه مرسی....خواهش میکنم فقط یه دونه
با یه لحن تند و بلندی گفتم اِ اِ اِ اِ عجب کنه ایه هااااا نمیـــــخوام...آرام شد و رفت.

10-20  قدمی ازش دور شده بودم. . . بلند داد زد آقای پسر بد...!
انگار یه آبِ سردی ریختن روم..ای خدا چی کار کردم ! این همون دختره بود , فاطمه !
خجالت میکشیدم...از اینکه جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم , خجالت میکشیدم!

بغض کردم... هه , انگار اون سر من داد زده بود
برگشتم رفتم پیشش و گفتم نشناختمش..گفت چند بار صدات زدم آقای سعید ...هدفون تو گوشم بود نشنیدم... خندید اصلا به خیالشم نبود من سرش داد زدم دل بچه ها دریاست زود فراموش میکنن
پرسید دانشگاه قبول شدی گفتم آره ..بازم خندید ...  یه 10 دقیقه ای باش حرف زدم 2 تا بسته آدامس هم خریدم مقداری بیشترم بش پول دادم و خدافظی کردم و اومدم....


* اینا اینجا نوشتم که یادم باشه بعضی وقتا ما ادما چقدر زود گذشته رو یادمون میره...چقدر زود فراموش میکنیم چی بودیم چی شدیم! از کجا به کجا رسیدیم...چقدر زود اطرافیانمونا فراموش میکنیم...!
یادم باشه که بعضی وقتا ما آدما چقدر ظالم میشیم ...

 اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم !

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1389 ساعت 11:35 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak