تبلیغات
لبخند خدا - کتاب


























لبخند خدا



چند وقت پیش هوس خریدن کتاب به سرم زد.

کتابی خواندنی. زندگینامه را میپسندم اما از رمانهای عشقی که به هم نمیرسند خوشم می آید....
اصلا عشق یعنی به هم نرسند مثل شیرین و فرهاد یا لیلی و مجنون و امثال اینها ....

صبح به سختی  از خواب بلند شدم ... چشمام انقدر پف کرده بود که به زور سفیدیش پیدا بود.
لباس پوشیدم.موهای بلند و ژولیده ام را دستی کشیدم.خیال صاف شدن نداشت , حقم داشت یک ماه و نیم بود رنگه آرایشگاه را ندیده بود.عینکم را که به تازگی با چشمانم انس گرفته بود را زدم. فروشندش اصرار داشت که اصل است و مارکدار ,ساخت همین کشور بی دین و کافر; ایتالیا. اما من که حتم دارم کار همین کشور دوست است, چشم بادامیها.

تا دروازه دولت رو با تاکسی رفتم...چه صفایی داره در وسط این خیابان قدم زدن.همین چهارباغ خودمان را میگویم. اونم از نوع عباسی. نه بالا و نه پایین!!
اول رفتم تا خاطره ای زنده کنم از چند وقت پیش. دوران کنکور.چقدر کتاب کنکور و تست خریدم ! هنوز هم سرشان شلوغ بود . قصه این کنکور تمام شدنی نیست.
 
قدم میزنم تا برسم به فروشگاه مورد نظرم...کافه هم  باز است. مثل همیشه چند تا کفتر عاشق یا چه میدانم شاید هم کلاغ...مگر کلاغها عاشق نمیشوند!؟... مشغول ترکوندن لاو هستن

میخواهم داخل شوم گوشه ای دنج بنشینم پا روی پا بیندازم و بادی درغبغب  و صدا بزنم گارسون : 2 تا اسپرسو لطفا" , یکی برای خودم و یکی برای....؟!؟

به فروشگاه میرسم ..کتابهایش بیشتر شده بود
میگردم شاید کتابی چشمم را گرفت...صدا میزند آقا ببخشید...بر میگردم... دختری بود زیبا
گفت فلان کتاب کجاست ... شاید با فروشنده اشتباهم گرفته بود فروشنده را به او نشان دادم. رفت

سرم گرم دیدن کتابها بود دوباره امد و خواست که اگر  کتاب را دیدم خبرش کنم. کتابی از نویسنده ای نا آشنا با نامی نا اشنا...حتی شماره اش را روی کاغذی نوشت و به من داد که اگر ردی از کتاب یافتم اطلاع دهم!!!

گیج بودم دیگر شاید چادر و مقنعه زیر آن هم نشانگر آن نباشد که دختری چقدر پایبند و متعهد است...
کتابم را خریدم و بیرون آمدم...
"قلعه حیوانات" نه عشقی بود و نه زندگینامه

شماره را در سطلی انداختم و برگشتم خانه.

هنوز به فکر اینم که آیا واقعا دنبال کتاب بود یا دنبال سوژه ای برای بیتای سریال فاصله ها چه میدانم ... فقط آن لحظه گفتم ای کاش همه قفسه های فروشگاه پر بود از همان کتاب ... تا لا اقل افراد کمتری در به در دنبال کتاب برای او باشند.

شاید هم به قول خودشان دلایلی قانع کتتده دارند پدری در زندان یا شاید مادری مریض یا خواهری همانند فاطمه
خودشان دانند و خدای خودشان

---------------------------------------------------------------------------------------------------

*پ.ن1
این قضیه مال 2-3 ماه پیشه تازه نیست همینجوری گفتم یه خاطره چیزی بنویسم

*پ.ن2
حالا دوباره بعضیا نیان بگن حرصم میگیره از واژه " ای کاش"

*پ.ن3
موهام رو گذاشته بودم بلند شه که به یه دوستام نشون بدم اخه همش هروقت منو میبینه میگه موهات چقدر کوتاهه که آخرم ندید

*پ.ن4
شاید بنده خدا نیتی هم نداشته هااا ولی خب بالاخره




نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور 1389 ساعت 12:59 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak