تبلیغات
لبخند خدا - هفته اول تموم شد...!


























لبخند خدا




جمعه ساعت 3 رفـــتم ترمینال...بر حسب اتفاق دو تا از ذوستان هم همون ساعت بلیت داشتن که بسی خوشحال شدم از این موضوع که تنها نیستم
یه فیلم مسخره گذاشت . "بی ستاره" اسمشم تا حالا نشنیده بودم.بقلم یه آقایی نشسته بود دیدم اونم انگار فیلم نمیبینه. سر صحبت رو باز کردم باش. ارشد مکانیک میخوند دانشگاه خودمون. به نظر میرسید از اون خرخونا باشه
بله آقا دوبار نفر اول رشتش شده بود...
ساعت 5.5 کاشان بودیم. اونجا یه تاکسی گرفتیم با دوستما رفتیم... آها یادم رفت بگم یکی از اون دوستام هم خونه ایم بود

خلاصه رسیدیم خونه .کلید رو از صاحبخونه گرفتیما رفتِیـــم داخل.
دوستم پدربزرگش تازه فوت شده بود زیاد حال و حوصله نداشت تا رسید یه راست رفت تو اتاق و خوابید....منم چندتا بچه ها زنگیدن که بریم بیرون منتها منم حالشو نداشتم نرفتم. تی وی هم که آنتنش وصل نبود خلاصه کلی حوصلم سرید.  یه کتاب برده بودم بخوتم شروع کردم یه 10-15 صفحه ای خوندم خسته شدم.پاشدم رفتم یه گشتی تو محل زدم  جای سوپریا و نانوایی و اینا رو بلد شدم یه دو تا نونم گرفتما اومدم خونه.

دوستما صدا کردم شام خوردیما خوابیدیم. قبلش زنگیدم اون یکی دوستم که ببینم کی میاد گفت فردا ظهر یعنی شنبه...
خلاصه صبح شنبه رفتیم دانشگاه و همه بچه ها اومده بودن...دیدیم همدیگرو و رفتیم سر اولین کلاس این ترم
سال اولیا رو هم دیدیم...شاد و شنگول از اینور دانشگاه به اونور دانشگاه....
منم تلافی پارسال رو در آوردم هر کی آدرس جای رو ازم میپرسید اشتباه بش میگفتیم خدایا منو  ببخـــش!
شب که برگشتیم خونه ترتیب آنتن تی وی هم دادیم .

یکشنبه عصر هم رفتیم یه مقدار وسایل و چیر میز واسه  خونه بگیریم...خیلی شهر شلوغ شده بود ...عجیب
منم هی اینور و اونورا میدیدم ببینم میشه یه آشنایی دید یا نه...یه نفر رو دیدم
یه آشنای تقریبا دور!
شنیده بودم کاشان دانشگاه غیر انتفاعی درس میخونه
دختر یکی از فامیلای پسر عموم

هه هه  با چادر همیشه دیده بودمش...چادر و که انداخته بود اونور تو شهر غریب با دوستاش راه افتاده بود تو خیابونامنو دید خودش و جمع و جور کرد ولی خب من اصلا انگار ندیدمش بی توجه رد شدم از کنارش به من چه!

میخواستیم بریم بیلیارد که دیگه دیر شده بود...برگشتیم خونه

دوشنبه بود فک کنم والیبال ایران و ایتالیا بود شب, خیلی قشنگ و مهیج بود تا اخرشو نشستیم دیدیم ولی خب با بدشانسی ایران باخت...

همه استادا خوب بودن ... درسا یه مقدار یه دفعه سخت شد...کم کاری کنم مطمئنا" ضربه فنی میشم

سه شنبه هم دو تا کلاس داشتم رفتم و ..............برگشتم اصفهان فیلمش بد نبود "پوپک و مش ماشالا"
از این فیلمایی که فقط برای پول میسازن بدون هیچ پیام و...

آها دو-سه تا از دوستام که سال دوم کنکورشون بود هم دانشگاه ما قبولیدن

دیروز چهارشنبه هم خواهرم تو  تمرین بسکتبال خورده بود زمین دستش آسیب دیده بود...بردیمش دکـتر دستشو آتل بستن


جمعه عصر هم دوباره باید برگردم کاشان منتها شاید هفته بعد برنگردم بمونم  همونحا آخر هفته رو....

خب فعلا همتونا میسپارم به خدا


پ.ن
یادم رفت اینم بگم فردا 9 مهر هم تولد یکی از دوستامه که خیلی دوستش دارم
شاید اصلا به این وبلاگ هم سر نزنه ولی خب تولدت مبـــارک
انشاا... هر چقدر دوست داری عمر کنیا به همه ارزوهات برسی



 دلبر برفت و دلشدگان را خبــــر نکرد       یاد حریف شهر و رفیـــــق سفر نکرد
با بخت من طریق محبت فرو گذاشت        یا او به شــــاهراه حقیقت گذرنکرد



موفق باشین و سبـــــز

به امید دیدار


نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر 1389 ساعت 01:22 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak