تبلیغات
لبخند خدا - نفس میکشم !


























لبخند خدا


اندکی از نیمه شب گذشته !
مدام اینطرف و آنطرف میشوم تا خوابم ببرد.
نوووچ  نمیشه...
فردا صبح امتحان دارم . درست نتونستم بخونم . شاید برا همینه ولی نیست !!
برمیخیزم و به آشپزخانه میروم .
هوس خوردن یک عدد کافی میکس به سرم زده . همه جا رو زیر و رو میکنم و در آخر یک پاکت باز شده که نصف آن مصرف شده پیدا مکنم...همین هم غنیمتی است !

حمید (دوستم) خواب است...

تلللللللق  صدای افتادن در کتری و ادامه دادن خوابش...انگار نه انگار
فنجانی برمیدارم و بقیه ماجرا...
سوئی شرتی میپوشم و قدم به بیرون خونه میذارم. هوا سرد شده , زیاد !
فنجان بدست راه میفتم...ساعت 12:30 بامداد

عده ای در پارک نشسته اند و مشغول کشیدن قلیان
میشناسم آنها را , دستی تکان میدهم و میروم به راه خودم.

نگاهم به ستاره هاست  و فکر امتحان فردا , به فکر کوچک بودن دنیا و...
بیخیال امتحان میشوم به گوشه دیگری از پارک میروم و روی نیمکتی مینشینم... نفـــــس میکشم !!!

"گل نــــــازم تو با من مهربون باش"

عاشق این آهنگ فریدونم

4-5باری تکرار میشود


فنجان هم خالی شده...
برمیخیزم و دوباره قدم میزنم و فکر میکنم به خیلی چیزا...
به احساسهای معمولی ! ! !  در مقابل احساسهای ...

به دخترا و پسرا دانشگاه ... به یه سال اولی که بدجور عاشق شده
به تیکه انداختن سال دخترای سال اولی به خودمون!

به خودم خودت خودش خودمون خودتون خودشون.....به همه

به مادرم وبابام ....به خواهرم که فردا قراره بیاد کاشون اردو
.
.
.
به خانه برمیگردم و میخوابم. . . ساعت 1:30 بامداد

صبح سر جلسه امتحان:
همه سوالات آشنا بنظر میان اما...

بعد از امتحان بیخیال بیخیالبه تریا میروم و میخورم یک عدد بستنی فالوده ای به به !
.
.
.
بعد از خوردن ناهار به کانون میروم
کانون کیمیا . به تازگی عضو آن شده ام.
بچه های پرانرژی و صمیمی
با آنکه تازه با آنها آشنا شده ام اما غریبه نیستم. اکثرا سال بالایی

تلاش میکنند برای ایجاد انگیزه و اعتماد به نفس و ... در دانشجویان"با برپایی همایش و ..."

نیم ساعتی آنجا مینشینم و دوباره به کلاس میروم
تا ساعت 6 عصر

به خانه برمیگردم و پس از خواندن درسها و دیدن "خوش نشین ها" و گپ زدن با بچه ها و دوباره اندکی مرور درسها

 دوباره به خواب میروم اما اینبار نه به سختی شب قبل...

شنبه اول آبان


تازگیا خیلی زود خسته میشم , از هر نظر جسمی و روحی
تمرکز هواس ندارم
مدام فکرم  اینرطف و آنطرف میرود

قبل از نوشتن
خیلی مطلب داشتم ولی هیچی یادم نمیاد الان...چی میخواستم بگم!؟!

خلاصه اینکه از نیومدن و سر نزدن به وبلاگهاتون گله نکنین واقعا نمیرسم

 "" کلاس نمیذارم""

الانم اینو قبلا نوشته بودم که ادامه بدم ولی نشد !

میدونم هیچ مطلب خاصی نداره همینجوری گفتم بذارم

شرمنده

موفق باشین



 
تا کی دل من چشم به در داشته باشد       ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست                 ازکوچه ما کاش گذر داشته باشد






نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت 10:56 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak