تبلیغات
لبخند خدا - شب هجران , شب یلدا...!


























لبخند خدا


شب هجران


به تیغم گرکشد دستش نگیرم            وگر تیغم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر          که پیش دست و بازویت اسیرم

غم گیتی گر از پایم در آرد            بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید          که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات      به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند   که من از پای تو سر برنگیرم

بسوز این خرقه ء تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

امسال خلاف پارسال شب یلدای خوبی بود.

پارسال اگه درست یادم باشه  30 آذر دوشنبه بود . دوستام که یکیشون امتحان داشت رفت کتابخونه درس بخونه یکی دیگشون برگشت اصفهان یکی دیگه هم با دوستاش رفت بیرون قول داد زود برگرده که برنگشت !

البته بچه ها خوابگاه بودن منتها رابطم باهاشون در حد همون سلام  اینا بود.

پارسال شب یلدا رو تنهایی سپری کردم...

هه!  امسال با یاد تو ... !

یادش بخیر سال قبل  شب یلدا کلی پیاده روی کردم.بعدشم یه هندونه خریدم اومدم خوابگاه سفیده سفید !

.

.

.

امسال تصمیم گرفتیم بریم فیـــن.

هندونه و انارو تخمه و ... گرفتیم و رفتیم.

5 نفر بودیم.

یه تاکسی گرفتیم که بریم...این آقای راننده تاکسی هم که عصبانی بود از این هدفمند شدنا و گرونی بنزین و گاز و برق و آب و قند و بلیت اتوبوس و نون و پنیر و حمل با جرثقیل و اینا .... هی به ما غر میزد !

آخر سر خودش اعتراف کرد که گول خورده (البته اینا نگفتا یه چیز بدتر)که به  ا.ن  رای داده !

 

اونجایی که رفتیم یه جای دنج و خوب بود اتفاقا چندتا از سال بالایا دانشگاه که باشون دوست بودم هم اونجا دیدمشون با خانم بچه هاشون!!

خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم... منم چون تقریبا این 3-4 سال اخیر غیر از پارسال شبای یلدا فال حافظ میگیرم امسالم گرفتم  واسه دوستام. کلا اهل این چیزا نیستم ولی خافظ رو قبول دارم.

هر کدوم تقریبا گفتن فالشون با اون نیتی که کرده بودن همخونی داشت...

این شعر بالاهم فال خودم بود...

تا ساعت 10  اونجا بودیم .

بعدش رفتیم خونه یه بچه ها  تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم.

5 هم خوابیدیم تا 11.

11 هم آماده شدیم رفتیم دانشگاه.

شب یلدای به یاد موندنی بود ...


*بابت بدقولیمم شرمنده قرار بود زود آپ کنم.


آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم.آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم و عجیب است که هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم.... ساعتها را بگویید بخوابند , بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست!



علی شریعتی




نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1389 ساعت 09:16 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak