تبلیغات
لبخند خدا - بدون شرح !


























لبخند خدا


خیلی خسته شده بودم. زیاد راه رفته بودم. هوا هم سرد بود. دستام بااینکه تو جیبم بود از سرما بی حس شده بود.
بیشتر از همه اینا گرسنه بودم.
قدم زنان تو پیاده رو میرفتم .که بوی خوبی رو حس کردم. بوی ساندویچ
هوس کردم. کیف پولم رو درآوردم ببینم چقدر پول دارم. به اندازه یه ساندویچ پول داشتم.
خوشحال رفتم داخل مغازه.
3 نفر ایستاده بودن و منتظر بودن نوبتشون بشه.
یه پیرمرد هم همونجا روی تک صندلی مغازه نشسته بود و داشت بندری میل میکرد.
داخل مغازه جا نبود مجبور بودم بگیرم و برم بیرون بخورم.

نفر اول یه دختر جوان بود. از این دخترا که پلیسهای امنیت اخلاقی معطلند بشون گیر بدن!
نفر بعد یه مرد میانسال خوشتیپ و اتو کرده بود .
نفر آخر هم یه پسر جوان که سرش تو موبایلش بود.

پیرمرد ساندویچش رو خورد , خداحافظی کرد و رفت.
وقتی رفت صاحب مغازه شروع کرد ازش تعریف کنه, که حدود 3 سالی هست اکثر شبا میاد اینجا یه بندری میخوره و میره خونه. میگفت اون اوایل با زنش میومده . 2 سال پیش زنش مُرد.

درحین صحبت کردن بود که یه خانم با بچه اش اومد تو مغازه. طوری چادر رو گرفته بود جلوی صورتش که انگار میخواست شناخته نشه. بچه اش دختری بود 4- 5ساله . مثل اکثر هم سن و سالهاش شیرین بود و خوش زبون.
اینا از سلام کردنش وقتی داخل مغازه شد فهمیدم.

زن نگاهی گذرا به ما کرد سپس رو به صاحب مغازه گفت: " آقا ممکنه یه کمکی بکنین یه ساندویچ بدین دخترم خیلی گرسنس"
فکرشو  نمیکردم. اصلا به قیافه و سرو وضعشون نمیخورد نیازمند باشن. ولی مطمئن بودم راست میگه.
صاحب مغازه بش گفت کمی صبر کن.
یکدفعه مرد میانسال خوشتیپ یه نگاهی بهش کرد و گفت برو  بیرون خانم ,  برو یارانتو بگیر و غذا واسه دخترت بخر!!! بعد هم پوزخندی زد...

زن لحظه ای هم درنگ نکرد. از خجالت سرخ شده بود. دست دخترش رو گرفت و رفت طرف در که بره بیرون.

در همین حال دختر جوان ساندویچهاش آماده شده بود سریع اونا رو گرفت و زن رو صدا زد....
دختر جوان آروم بطرف زن حرکت کرد ساندویچها رو بهش داد و بدون اینکه حرفی بزنه از مغازه رفت بیرون و اونطرف خیابون سوار ماشینش شد و رفت.

مرد میانسال حیرت زده سرشو پایین انداخت بود...زن نگاهی بهش انداخت و رفت.
 و پسر جوان همچنان سرش تو گوشی بود...!

ای کاش پلیسهای امنیت اخلاقی هم اینجا بودن...!

خوشحال بودم از دیدن این صحنه...خیلی خوشحال

*پ.ن
قرار بوده از نهم کلاسها شروع بشه ... من که نرفتم , تازه میخوام خستگی در کنم!

*پ.ن
همه درسام پاس شد


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1389 ساعت 12:18 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak