تبلیغات
لبخند خدا - سالی که نکوست !


























لبخند خدا


ساعت حدود 4:40 دقیقه بامداد.
با صدای مادرم از خواب برمیخیزم.صورتم خیسه خیس.سرم عجیب درد میکند.
-  پاشو این لیوان آب را بخور بعد تعریف کن چه خوابی دیدی که گریه میکنی!؟
چشمانم را به زور بار میکنم.
آب را سریع مینوشم.
یادم نمیاد. (خوب یادم هست ؛ دروغ میگویم)
- محبت مادرانه اش گل میکند دستانم را میگیرد به چشمانم نگاه میکند . . .
با چشمانم التماسش میکنم که نپرسد.
بیخیال میشود ، چراغ را خاموش میکند و میرود .
پتو را روی سرم میکشم.
با تمام توان سعی میکنم به چیزی غیر از تو فکر کنم. نمیشود.
بلند میشوم.
میگردم دنبال موبایلم. آخرین بار بعد از اس ام اس دادن به تو ، دستم بود. یادم نمیاد کجا پرتش کردم.
پیداش میکنم.
هدفون را برمیدارم.همیشه در دسترس است.

آهنگها را یکی یکی میگردم .
درست میگوید : تنها صد سال اول زندگی غمه !
و من نمیدانستم که باید منتظر رسیدن این صد سال باشم!
صد سالی که برای من غم و برای تو شادی است!
.
.
.
و همین امسال اولین این صد سال است .
میخندم و پاکش میکنم.

پیامها را یکی یکی مرور میکنم . اولین پیامت  را پیدا میکنم.
میخندم .
کامپیوتر را روشن میکنم . با مسنجر on میشوم. و نگاه میکنم با چشمانی خیس ،  به آدمک کنار ID  تو  که تا همین چند وقت پیش ثانیه شماری میکردم برای روشن شدنش!
میخندم.
و اینک هر از گاهی به گذشته فکر میکنم. به نسکافه داغ . به هوای تازه . به . . .
و منتظر اینکه شاید روزی این صد سال به پایان برسد اما اینبار نه با آمدن تو !


و امروز درست زندگی کردن را از سر میگیرم . . .



کی به انداختن سنگ پیاپی در آب. . .ماه را میشود از حافظهء آب گرفت؟!؟




نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390 ساعت 09:21 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak