تبلیغات
لبخند خدا - بیخوابی :)


























لبخند خدا


تازه از استخر برگشتم. خیلی خسته ام. کارامو میکنم. میخوام برم بخوابم که یادم میاد باید با یه دوستام در مورد یه موضوعی صحبت کنم.
بش اس ام اس دادم و موضوع رو باهاش در جریان گذاشتم.
حدود ساعت 12 بود که رفتم خوابیدم.سریع خوابم برد.
حمید امتحان داشت .بیدار موند .اما جواد خوابید. ساعت 1 اینا بود که با صدا گوشیم از خواب بیدار شدم. چراغ اون یکی اتاق روشن بود هنوز. حمیدداشت درس میخوند.
خدایا کیه این موقع شب ؟! چشمام رو به زور باز کردم. شماره آشنا نبود. جواب ندادم و خوابیدم. دوباره زنگ زد ، تا برداشتم قطع کرد.
چراغ اتاق خاموش شد . حمید خوابید .
 دیدم اس ام اس داد.
-سلام خوبی؟ من فلانیم....
خدایا این خواب نداره؟ این وقت شب احوالپرسی میکنه؟!؟
یکی از بچه ها دانشگاه بود در مورد موضوعی سوال داشت.
جوابشو دادم و خدافظی کردم.
خیلی سعی کردم بخوابم ولی نشد که نشد.
تا ساعت 2.5 اینا تو رختخواب اینطرف اونطرف شدم ولی فایده نداشت. از طرفی سرم هم خیلی درد گرفته.
هر طوری بود یه مسکن پیدامیکنم و میخورم.
هوس کردم برم تو پارک. قلم و دفترچه رو برداشتم و هدفون تو گوش رفتم بیرون. هوا یه کم هنوز سرده.

یه سکوت عجیبیه! دلچسب اما وحشتناک.
هیچ صدایی نیست بجز صدای خدا!!
همه در خواب.....در خواب!!
میرم همون جای همیشگی . نیمکت گوشه پارک.نفس عمیقی میکشم و میشینم.
به آسمون نگاه میکنم. پرستــــاره!
آخرین باری رو یادم میاد که همین موقع های شب بود اومده بودم اینجا...
با یه لیوان نسکافه ء داغ تو یه هوای سرد...

خواستم تاریخ بزنم بالای نوشته ام . گوشیمو درمیارمو تاریخ رو میبینم. دلم میگیره. 5 ام اردیبهشت...
خیلی سریع رفت!
ورق میزنم و به خاطره ها و نوشته های قبلیم نگاه میندازم. هه ، یه اهی میکشمو رد میشم.
وقت خوبی بود تا فکر کنم به اهداف و برنامه هایی که امسال دارم. یکی یکی مرور میکنم و هر چی به ذهنم میاد رو کاغذ میارم.
تموم شد....ااااااااااااااااااااااااااااااااااااوووووه

یه نگاهی بشون میندازمو غش میکنم از خنده. خیلی زیاد شد.
بعضیاش آرزو ه !! یه نگاهی به آسمون میندازم و دوباره آه میکشم.
بعضیاش برای سالهای آیندس و بعضی هم تاریخ مصرفشون گذشته!
دونه دونه حذف میکنم. 16-17 مورد رو انتخاب میکنم واسه امسال.
شروع میکنم واسه تک تکش برنامه میچینم تو ذهنم.
ساعت رو نگاه میکنم.
نزدیکای اذان صبحه . حدود 4.5 .اوه !
خسته شدم از نشستن. . بلند میشم چند قدمی تو همین پارک کوچیک راه میروم.


امشب در سر شوری دارم
    
                           امشب در دل نوری دارم

                                                  باز امشب در اوج آسمانم
                                                          
                                                                                   ..............

آروم همراهش زمزمه میکنم.نمیدونم کدوم خواننده است ولی هر چی باشه حلال یا حرام؟!؟ خوب میخونه. آرومم میکنه!

هر چند این روزها دقیقه ای هم آرامش ندارم....به آسمون نگاه میکنم .... و میرم به سمت خونه!


موضوعی نداشتم واسه نوشتن یه خاطــــره بود ، فقــــــــــــــــــــــط همین !

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 ساعت 11:35 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak