تبلیغات
لبخند خدا - سکوت !


























لبخند خدا




حس ماندن در خانه و درگیر افکار گوناگون شدن را ندارم.
دلگیرم.بیشتر از بقیه از خودم. دلگیرم از خودم،از سادگی خودم. از سادگی که به اسم زرنگی و پیچوندن و کوچه علی چپ رفتن و امثال اینها تمام میشود،دلگیرم!!
کلید ماشین را برمیدارم و میزنم بیرون. خسته شدم ، از توقفهای بیجا! از توقف در پارک ممنوعها! نمیدانم کجا ، فقط میروم ! میروم برای رسیدن !

زمانی به خودم می آیم که در جاده ای خلوت تک و تنها مسیری را طی میکنم ! جاده ای خالی تک و توک سنگبریهایی به چشم میخورد که گاها حجاری سنگ قبر هم انجام میدهند!
نمیدانم کجا هستم! سرم بشدت درد میکند، گیج میرود . احساس گرمای شدیدی میکنم .عرقی تمام بدن و صورتم را پوشانده!

جلوی یکی از این سنگبریها می ایستم. پیاده میشوم و به داخل کارگاه میروم.
یکی از این حاجی بازاریها تسبیح به دست پشت میزش نشسته و با دست دیگر سبیلهایش را نوازش میکند!
کارگرهایش هم از اینطرف به آنطرف میروند.
یکی از کارگرهایش را صدا میزنم و میپرسم کجا میتوانم آبی به دست و صورتم بزنم؟ برمیگردد و پشت سرش را نشانم میدهد.

دست و صورتم را میشویم و کمی در زیر سایه مینشینم. کارگر یک لیوان آب یخ برایم می آورد و می رود دنبال کار خودش.برمیخزم و چرخی درون کارگاه میزنم. سرم هنوز گیج میرود و درد میکند.
نگاهم به سنگ قبرها خیره میشود. تنم میلرزد! تعدادی از سنگ قبرها تاریخ فوت ندارد...!

سنگینی دستی را روی شانه ام حس میکنم. برمیگردم . همان حاجی سبیلو را میبینم که زل زده به من!
- توام سنگ قبر میخوای؟
نه حاج آقا ممنون ، هر موقع خواستم مزاحمتون میشم.راستی حاج آقا چرا اینا تاریخ قوت نداره؟
-خب لابد هنوز زنده ان دیگه.
زنده ان؟!؟!
-آره ، تو اصلا اینجا چیکار داری؟
آدرس میخواستم، از کدوم طرف برم مرکز شهر؟ اینجا الان کجا اصفهانه؟
.
.
.
چطوری این رسیده بودم اینجا؟!؟

 لیوان آب یخ دیگری میخورم. با حاجی که دومرتبه به پشت میزش برگشته بود از دور خدافظی میکنم و می آیم بیرون.
ماشین را روشن میکنم. نفس عمیقی میکشم .دور میزنم و راه می افتم بطرف خانه.

30-40 دقیقه ای میکشد رسیدنم به خانه!

کلید را میچرخانم و در را باز میکنم.
کسی خانه نیست.
دوش آب سردی میگیرم.
کولر را روشن میکنم.
هنوز هم فکرم مشغول سنگ قبرهاست...

سرم هنوز درد میکند و گیج میرود.

پتو را روی سرم میکشم و میخوابم!



در این سکوت حقیقت ما نهفته است ؛ حقیقت تو و من !

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر 1390 ساعت 11:19 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak