تبلیغات
لبخند خدا - . . . !


























لبخند خدا


دوربین رو برمیدارم و میرم دنبال سوژه  تو خیابون، از بین مردم !
از پشت چشمی دوربین همه چی خوب و قشنگه! تا میبینن دوربین دستته میخندن...حتی زوری ؛یه لبخند مصنوعی!
تو بازار سوژه های خیلی خوبی واسه عکاسی میشه پیدا کرد.
به اطرافم نگاه میکنم. مرد میانسالی رو میبینم که مشغول جمع کردن میوه های ارزون قیمت و پلاسیده ایه که معمولا یه گوشه ای از مغازه میشه اونا رو پیدا کرد.
زوم میکنم رو دستاش و میوه هایی که برداشته.
برمیگردد و نگاهی بهم میکنه . از همون نگاهای عاقل اندر سفیه.
خجالت میکشم ، راهم را کج میکنم و میروم. خیلی برام آشناست. او را خیلی وقت پیش دیده ام. زیاد هم دیده ام.

یادم اومد.
دبستان که بودم یکی از راننده سرویسا بود که خیلی شوخ بود.تقریبا از همه راننده سرویس ها جوونتر بود. تازه ماشینشم پراید بود از بقیه مدل بالاتر بود.
نمیدونم چی شده که انقدر شکسته شده ! که اینجور شده !
برمیگردم که دوباره ببینمش.
 نیست... !

به راهم ادامه میدهم .
میدان امام علی! "همان سبزه میدان سابق" این روزا دیگه خیلی با قبل فرق کرده!
از مغازه های اطراف میدان خبری نیست.
محوطه باز بزرگی که قرار است میدانی شبیه نقش جهان از آن بسازند.

میروم بطرف مسجد جامع.
از بازار طلافروشها میگذرم...
به مغازه "اکبر بستنی" میرسم. یاد بستنی قیفی هایی می افتم که در بچگی مادرم، از همین اکبرآقا میخرید.طعمش را هنوز به یاد دارم. الان دیگه بستنی ها هم طعمشان فرق کرده. مغازه اش کوچک شده . از خودش هم خبری نیست!

 مغازه ها را پشت سر میگذارم.
اینجاها را خوب بلدم. عمری را در همین محل گذرانده ام.

به داخل مسجد میروم . اهل بازار هم کم کم برای نماز می آیند.
چند عکس هم از مسجد و مردم میگیرم.

با آب همان حوض بزرگ وسط مسجد وضو میگیرم، نماز را میخوانم و راه می افتم به طرف خانه.
از مقابل کتابخانه عبور میکنم. خاطراتم دوباره زنده میشود. روزهای قبل کنکور با دوستم در همین کتابخانه:دی
کتابدارش از دستمان شاکی بود.زیاد میخندیدیم!

کوچه های قدیمی را طی میکنم تا به خانه ای میرسم که روزگاری را در آن گذرانده ام. دلم برایش حسابی تنگ شده.
دوربین را روشن میکنم تا عکسی از آن بگیرم.جایی می ایستم که همه جزییاتش پیدا باشد. آمادهء عکس گرفتن میشوم ؛  ناگهان...

"please change the batteries"


دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم ، امروز زندگی ما را ؛ فردا...؟!؟

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak