تبلیغات
لبخند خدا - آرامش


























لبخند خدا

تو یکی از خیابونای شهر قدم میزنم. خلوت است. هر ازگاهی ماشینهایی از کنارم رد میشن.
بارون خیلی آرومی میاد!
عصار میخونه  "نمیخام سهم دنیا را..."
حس عجیبی دارم. با هم زیاد از این خیابان رد شده ایم. هر گوشه اش خاطره ایست. هر گوشه اش ترس و هراس.
اینبار دستانم خالیست.
خیس نیست! سرد نیست! اما ، دلتنگ است!
راهم را کج میکنم به سمت کوچه پس کوچه هایی که ما را به مقصدمون میرسوند.
برمیگردم به روزهای کذشته! روزهایی که نگاهمان را بی اختیار ازهم میدزدیدیم ، گاهی لبخندت که تمام وجودم را شیرین میکرد!
دلم نمیاد بدون تو  وارد پاتوق همیشگیمان بشوم. پله ها را بالا میروم. چند نفری بیشتر نیستند. پله ها را بالا میروم.
پشت میز همیشگی میشینم. منو رو باز میکنم ! یادم نمیاد آخرین بار چی خوردیم!
قهوه سفارش میدهم. . .:) میپرسد یکی؟! نگاه تلخی بش میندازم و جواب نمیدهم! با عجله میرود.
کف دستانم خیس میشود.
نگاهم را میدزدم. کفشهایم خاکی میشود!
اینبار آدرس نانوایی را هم بلد شده ام! انگلیسی میتوانم بگویم، حتی آلمانی:) شاید هم فرانسوی
 قهوه را می آورد! شکر هم آورده است !
شکرهای خوبی است ! نفوذ پذیری بالایی دارد ! حسابی شیرین میکند این قهوه تلخ را!
نیمی از لیوان را مینوشم. برمیخیزم بروم . تا پای پله ها میروم. بر میگردم . نگاهی به پشت سرم میکنم!
:) کمتر از چهل و پنچ دقیقه اینجا بودم!

قدم زنان از راهی که اومدم برمیگردم !
عصار هنوز هم میخواند. . .

بـــذار روشن کنیم شب را ، ستـــاره از تو مـــاه از من
ازت یه خواهشــی دارم ، تو هم چیزی بخـــواه از من
تموم خوبـــیا با توست
چقدر خالــــی شده دستم
بذار یکـبار قبل از تو
بگم که
عاشـــقت هستم.


مهرماه 90

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 11:47 ق.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak