تبلیغات
لبخند خدا - هیچی عوض نشده!


























لبخند خدا


 گاهی باید فرصت داد به عقل و احساس...
باید بنشینی و از دور نگاه کنی جنگ این دو را. باید صبر کنی و ببینی پیروز کیست. باید فرصت داد برای جمع و جور کردن این دو پس از جنگ...
فرصتی که شاید ریسک باشد . ریسکِ کشته شدن یکی از این دو...
شاید هم صلح کردند ...
اما در این میان ، مهم ریسک کردن و فرصت دادن است.

.
.
.
آشفته و سردرگم راه میفتم. به کجا نمیدانم. سوز سردی می آید.
مچ پایم درد میکند. توجهی به آن نمیکنم...
همه فکرهایم به تو ختم میشود...
به ریسک تماشای جنگ ...
راه میروم...فقط راه میروم و فکر میکنم بدون توجه به زمان و مکان و محیط.
به خودم می آیم . ویبره گوشیمه . سعید پس نیومدی معلوم هست کجایی؟ میام. گوشی را قطع میکنم.
به میدان بزرگی میرسم.
وسطش تعدادی نیمکت است.
میروم و روی یکی از آنها مینشینم.
به آسمان خیره میشوم. پراست از ستاره ...
چشمانم را میبندم !
خواهرم اس ام اس میدهد. روحیه اش فوق العادس امشب. 

ناخودآگاه یاد گلفروش میفتم و گلهای لیلیوم کوچولوش! فصلش نیست!
بلند بلند میخندم و ناگهان ساکت میشوم...

صدای موبایل از خواب بیدارم میکند و . . .

.
.
.
و حرفهایی که فرصتی بود برای تماشای جنگ بین عقل و احساس!


نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 01:34 ب.ظ توسط " S - H " نظرات |


Design By : Pichak